X
تبلیغات
رایتل

شانس و زندگی

دنیای این روزای من!

سلام

نمیدونم چرا انقد فکر کردم چه عکسی بچسبونم واسه این پست!

اولش گفتم یه مردی که روی نیمکت نشسته و با دستاش جوری سر و صورتشو گرفته که اگه کسی رو اینجوری ببینی و فقط یکم روی مود نسبتا خوبی باشی، میری پیشش ببینی چی شده!

 

هر جور حساب کردم دیدم نه! واقعا ناراحت نیستم!

اما مطمئنم خوشحال نیستم! چند وقته تیکه های پازل زندگی رو گذاشتم کنار هم و بدون هیچ فکر دیگه ای دارم روشون کار میکنم. ورقای تقویم کمتر بیخودی خط میخوره!

اما کم از یه مرداب نداره! هر چی زور میزنم میرم پایینتر! نمیخوام منتظر چوب لحظه ی آخر بمونم که با دست چپم بگیرم!(احتمالا با دست راست دارم اون جانورای مزاحمو دور میکنم!)

 

کنارش صبرم بر عکس مرداب شده! مثل مریضایی که فقط باید بهشون سرم بدی! همون چیزی که تازه داشتیم روش حساب میکردیم!



مهمتر اینکه یه زمزمه های سیاهی تو سرم شنیده میشن که نمیذارن تازه باشم! با اینکه همون آدمایی رو دارم میبینم که همیشه بهشون احترام میذاشتم و همیشه به دید یه شخصیت سینمایی که میتونه حداقل توی فیلم کامل باشه نگاه میکردم! اما حالا نه!

زمزمه های سیاه ، سیاه نبودن خودشون! از وقتی به این روز دراومدن که حرفای پوچ و اتفاقای اتفاق نیفتاده و اتفاقایی که میفته رو کنار هم گذاشتم! بعلاوه ی عذابی که روح از شکنجه گرای کوچیک دیده بود!(طی مراحل فکر و قبل از آن)

 

چند تا کنتاکی که داشتم و خودم با فکر بیشتر و مود خوب رفتم برای حلشون بخاطر همون بود! اما هنوز هستن این رادیو دیس اکتیوها! چون حس خوبی با دیدن اطرافیام نمیاد سراغم! جوری که خوش بگذره به هممون باهاشون!مثل چند وقت پیش!(یادش بخیر)

احتمالا باید نرمال باشن! شاید پسورد تحول این دوران اینه!

 

این یه ماهه آخر اتفاقای سرنوشت سازی قراره بیفته! توی همون مسیری که خوشبختانه چراغی هست!

شاید وقت رفتنه!

همه جوره باهاتیم خلاصه! تو بنواز، حرکات موزون از ما!

فعلا

راستی، آخرش یه رنگین کمون گذاشتم! دیدم بهترین راه برای نشون دادنه دنیای این روزای من میتونه باشه!